تبلیغات
من پذیرفتم که عشق افسانه است - مطالب داستان های کوتاه
من پذیرفتم که عشق افسانه است

یا بمان . . . و امید فردایم باش یا دیروزم را برگردان و برو . . .!

داشتانی کوتاه و بسیار زیبا..

یکشنبه 1 اردیبهشت 1392

نوع مطلب :داستان های کوتاه، 


دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عرو
سی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من جز شرط عشق، به جا نیاوردم".
«عشق را خواهی که تا پایان بری بـس که بپسندید باید ناپسند
زشـــت باید دید و انگـارید خــوب زهــر باید خورد و انگارید قنــد»




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها