تبلیغات
من پذیرفتم که عشق افسانه است - مطالب دی 1395
من پذیرفتم که عشق افسانه است

یا بمان . . . و امید فردایم باش یا دیروزم را برگردان و برو . . .!

باز یک شب....

شنبه 18 دی 1395

الان دست کی تو دستشه..؟؟
الان تو چشم های کی ژل زده؟؟؟
چشماش با چشم های کی حرف میزنه؟؟؟ 
اصلا وقتی به چشماش نگاه میکنه تصویر من نمیاد جلو چشاش؟؟؟
یعنی میتونه فاصله ش رو باهاش نزدیک کنه و لب هاشو ببوسه؟؟؟
وقتی میبوسدش هیچ عذاب وجدانی بهش دست نمیده؟؟؟
همه ی این ها سوال هایی هستن که از ذهن هر لحظه بی او بودن دارن رژه میرن
این چرا های لعنتی..
و آرامش رو از لحظه هام ربودن...
بدون تو خوب نیستم
برگرد....
برگرد لعنتی...
برگردو به تمام علامت سوال های ذهنم پاسخ بده...
بی تو خیلی تنهام.


با توام....

پنجشنبه 16 دی 1395


دلم چقدر به حضور اندک تو خوش بود
نیستی و ثانیه ها انگار قرنیست.... 
نبودنت تکرار غم ست برای من...
ای دیر یافته با تو سخن میگویم
تو که گرما بخش لحظه های سرد زندگیم بودی....
بی من کجا و با چه کس لحظه آیت را پر میکنی؟؟؟؟؟؟
چقد زود غریبه شدم...!!!!




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها