تبلیغات
من پذیرفتم که عشق افسانه است - مطالب آذر 1392
من پذیرفتم که عشق افسانه است

یا بمان . . . و امید فردایم باش یا دیروزم را برگردان و برو . . .!

تـــو را...

شنبه 30 آذر 1392

نوع مطلب :عاشقانه ها، 

تـــو را

با هـــر پکی که به سیگــار می زنم

فـــراموش خواهم کرد

و تـــو می شوی بهــانه ام

برای روشــن کردن سیگــارهای بعدی...!


پیشاپیش یلدا مبارک

شنبه 30 آذر 1392

به صد یلدا الهی زنده باشی

انار و سیب و انگور خورده باشی

اگر یلدای دیگر من نباشم

تو باشی و تو باشی و توباشی و…

پیشاپیش شب یلدا بر همه دوستان مبارک



پاییز ثانیه ثانیه می گذرد . . .

یادتان نرود این جا کسی هست که به اندازه

تمام برگ های رقصان پاییز برایتان آرزوهای خوب دارد . . .

عمرتان یلدایی، دلتان دریایی، روزگارتان بهاری . . .



" پیشاپیش یلداتون مبارک "

پنجشنبه 28 آذر 1392

زندگی باغی است که با عشق باقی است

مشغول دل باش نه دل مشغول

بیشتر غصه های ما از قصه های خیالی ماست

پس بدان اگر فرهاد باشی همه چیز شیرین است

واپسین روزهای پاییزی خوش

" پیشاپیش یلداتون مبارک "
یادش به خیر چهار سال گذشت.....


ما می تونیم

پنجشنبه 28 آذر 1392

ما می تونیم خیلی چیزها به آدم های اطرافمون هدیه کنیم ...

مثل عشق ، لذت ،محبت ... 

اما لیاقت داشتن اینها رو ما نمی تونیم بهشون بدیم !...


گریز و درد....

پنجشنبه 28 آذر 1392

نوع مطلب :عاشقانه ها، 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت
ترا
 با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
 رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم
شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
 از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت
سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
 
 


رحم کن سنگ در این خانه نینداز

چهارشنبه 27 آذر 1392

اندکی نگاه می کنم
آجرها کم نیست...!
من خود ،دیوار ها را کوتاه چیدم !
کوتاه چیدم تا
خانه بزرگتری برای قلبم بسازم
خانه ای بزرگ با دیوار های کوتاه
پس تو ای غریبه ای دوست ای آشنا
اگر دیوار من کوتاه است
اگر دلم را بزرگ کردم که نرنجانم و نرنجم
رحم کن سنگ در این خانه نینداز
تا خانه ام سنگفرش این سنگ ها و تیشه ها شود
بگذار در خانه ی دلم جایی برای خود نیز دا سدی نسازم
کوتاه چیدم که
شته باشم.


گاهی ...

سه شنبه 26 آذر 1392

گاهی 
"سکوت"
بهترین حرف
و 
"نبودن"
بهترین حضور است...


قــرارمـان..

سه شنبه 26 آذر 1392

نوع مطلب :عاشقانه ها، 

قــرارمـان..
فقـط ..
یـک “مــانیــتورِ” کـوچـک بـــود !
امّــا ..
اکنــون ..
قلبـــم را ببـین..
که بــا هــر”آف” شدنــت ..
چــگونـه ..
بـیقــرارِ “آمــدنــت” مـی شـــود !


شبها فاتحه میفرستم

چهارشنبه 13 آذر 1392

نوع مطلب :عاشقانه ها، 

شبها فاتحه میفرستم

برای مردی که

قطعه ای از وجودش را

درون من

جا گذاشت!


مــــن به تـــــو بستگــــی دارم..

جمعه 8 آذر 1392

یـآدَم بـآشــَد،

وَقـتی آمــَدی،

راز بـــُزرگـــی را

بــه تــو بگویـــَم..

ایـن كه در نبــودَت،

آســـِمـــآن آبـــی نیـــــست..


سالهـــاست دلتنگـــــی ها را صبــــــــــوری کــرده ام

سه شنبه 5 آذر 1392

نوع مطلب :عاشقانه ها، 

سالهـــاست دلتنگـــــی ها را صبــــــــــوری کــرده ام
سالهـــاست استجـــابت عاشقــــانه هایم را از تــــو خواستــه ام
امــــا ...
خـدایـــــــــــا ...
چگونـه بخوانمََـــت که بنگـــری دلتنگــــــــــــــــــــــــــی هایم را ؟!
چگونـه بخوانَمَـــت
که حـــس کنـی غــــــــــــم هایم را ؟!
چگونـه بخوانمَـــت
که لمــــس کنـی تنهـــــایی هایم را ؟!
چگونـه بخوانَمَـــت که عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقانه دوستَـــش می دارم ؟!
چگونـه بخوانَمَــــــــت که بدانــی
تصـــــــــور ِ نداشتــن َش
و به دیگـری سپـردن َش چقــــــــــــــــــــــــــــدر عذابـــم می دهــد؟!


و من هنوز عاشقم...

یکشنبه 3 آذر 1392

نوع مطلب :عاشقانه ها، 


و من هنوز عاشقم...
آنقدر که می توانم هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد...
از اول تا آخر سردی حرفهایت رابشمارم و دست آخر...
همه را فراموش کنم...
آنقدر که می توانم...
شب ها طوری به یادت گریه کنم که خدا جایم را با آسمان عوض کند!
آنقدر که میتوانم چشم هایم را ببندم...
و خیال کنم:
هنوز هم دوستم داری به مانند روزهای گذشته!


فریاد میزنم !

یکشنبه 3 آذر 1392

نوع مطلب :عاشقانه ها، 

هر شیشه‌ای كه گشت به سنگ آشنا شكست

غیر از دلم كه تا ز دلت شد جدا شكست

گفتی «دلت كجاست؟» چه دانم كه شیشه ای

افتاد در كجا به زمین در كجا شكست

زلفت شكن به روی شكن ‌گر نمی‌فتاد

كی می فتاد این همه در كار ما شكست

این بحر بیكران چه بلا شد كه زد رقم

هر سو كه رفت رنگ رخ ناخدا شكست

مجذوب! فتح ما همه جا در شكست ماست

می خور كه شیشه دل ما هم به جا شكست


دقیقا همن طور بود....

شنبه 2 آذر 1392

نوع مطلب :سخن بزرگان، 

روزی استادی از شاگردانش پرسید:آیا میدانیدچرا هنگامی كه انسانها خشمگین می شوند سر هم 

داد می زنند وبا وجود این كه طرف مقابل كنارشان است بلندصحبت میكنند؟
هر كدام جوابی دادند اما هیچ كدام از جواب های شاگردان استاد را راضی نكرد

او گفت:زیرا دو آدم عصبانی قلب هایشان ازیكدیگر دور می شودوآنها باید این فاصله را جبران كنند
تاصدایشان به یكدیگر برسد

اما آنهایی كه عاشقند قلب هایشان بهم نزدیك است وبه آرامی و با محبت با هم صحبت می كنند
و هنگامی كه عشق آنها عمیق تر شود با نگاه با هم صحبت می كنند


كجــائی ساقی؟

شنبه 2 آذر 1392

نوع مطلب :عاشقانه ها، 


خنده از میـكده بگـریخت ، كجــائی ساقی؟
بر سـر میـكده غــم ریخت ،كجـائی ساقی؟

آن شب مسـت كه من بودم و، پیمـانه و تو
رفت و با زَهــرِ غم آمیـخت ،كجـائی ساقی؟

خانه ای كز گل مهتــاب ،عطـش می نوشید
بر سرم بی تو فـرو ریخــت، كجائی ساقی؟

سیــنه ام چاك شد و، شبنم چشمم خشكید
بس‌كه شب فتنه برانگیـخت ، كجائی ساقی؟

آن سر زلف ، كه عمری سـر و سامانم بود
یك شــبه پاك بهـم ریخــت ،كجائی ساقی؟

هرچه یك عمر «سها»حلقه‌ی آن زلف كشید
رفت و بر گــردنم آویخــت ، كجائی ساقی؟


گاهی ﭼﻪ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﺍﻳﺴﺖ !

جمعه 1 آذر 1392

نوع مطلب :عاشقانه ها، 

15129272888703109787.jpg

گاهی ﭼﻪ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﺍﻳﺴﺖ ! ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ، ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺟﺎﻳﻤﺎﻥ ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻛﺮﺩﻥ ﻫﺎﻱ ﺍﻟﻜﻲﻣﺎﻥ ، ﺑﻬﺎ ﺩﺍﺩﻥ 

ﻫﺎﻱ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺣﺪﻣﺎﻥ ، ﺗﻼﺵ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻔﻆ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ! ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻴﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺗﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﻴﻢ 

، ﺳﺮﺍﻏﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺣﺘﻲ ﺣﺎﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﭙﺮﺳﻴﻢ ! ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﺑﺎ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﻲ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺑﻲ ﻭ

ﺑﺪﻱ ﻳﻜﻲ ﺍﺳﺖ ﭘﺲ ﻣﺎ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻛﻨﻴﻢ ... 




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها