تبلیغات
من پذیرفتم که عشق افسانه است
من پذیرفتم که عشق افسانه است

یا بمان . . . و امید فردایم باش یا دیروزم را برگردان و برو . . .!

باز یک شب....

شنبه 18 دی 1395

الان دست کی تو دستشه..؟؟
الان تو چشم های کی ژل زده؟؟؟
چشماش با چشم های کی حرف میزنه؟؟؟ 
اصلا وقتی به چشماش نگاه میکنه تصویر من نمیاد جلو چشاش؟؟؟
یعنی میتونه فاصله ش رو باهاش نزدیک کنه و لب هاشو ببوسه؟؟؟
وقتی میبوسدش هیچ عذاب وجدانی بهش دست نمیده؟؟؟
همه ی این ها سوال هایی هستن که از ذهن هر لحظه بی او بودن دارن رژه میرن
این چرا های لعنتی..
و آرامش رو از لحظه هام ربودن...
بدون تو خوب نیستم
برگرد....
برگرد لعنتی...
برگردو به تمام علامت سوال های ذهنم پاسخ بده...
بی تو خیلی تنهام.


با توام....

پنجشنبه 16 دی 1395


دلم چقدر به حضور اندک تو خوش بود
نیستی و ثانیه ها انگار قرنیست.... 
نبودنت تکرار غم ست برای من...
ای دیر یافته با تو سخن میگویم
تو که گرما بخش لحظه های سرد زندگیم بودی....
بی من کجا و با چه کس لحظه آیت را پر میکنی؟؟؟؟؟؟
چقد زود غریبه شدم...!!!!


شده؟؟؟

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395

شده عشقی به دلت باشد و انکار کنی
یا که از بـودن او در دلت اقـرار کنـــی

شده صــــدبار بمیری و شبت روز شود
باز هــــر بار همـین کار، تو تکـرار کنی

شده از روزه ی لبهای کسی خسته شوی
برســد روز ملاقات و تـــــو افطار کنی

شده تنها بشوی بغض تو باران بشود
از تَهِ قـلب خودت باز تو اصـرار کنی

شده یارت بشود دور ز چشمت و تو باز
نتوانی که غمت بر همـــــه اظهار کنــی


نشد که نشد.....

یکشنبه 4 بهمن 1394


ﯾــﺎﺩﻣـﻪ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺑﺭﺍﺵ ﻓﺮﺳتـﺎﺩﻡ : ﺩﻟـﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﺗﻨﮔـ
ﺷـﺪﻩ
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻛﻤـﺘﺮ ﺑﻬﻢ ﻓﻜﺮ ﻛﻦ ﺗـﺎ ﺩﻟﺘﻨـﮕﻢ ﻧﺸﻲ
ﺍﻭﻧـﺸﺐ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﺻﺒــح ﮔﺮﻳﻪ ﻛـﺮﺩﻡ . . . .
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﻲ ﻋﻼﻗﻪ ﺑﻮﺩﻧﺵ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ . . .
ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺻﻼً ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ ﺩﻟﺘﻨﮕﯾﻢ ﺩﺳـﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯾﺲ ! ﻭﮔﺮﻧﻪ
ﺑﻪ ﺟـﺎﻱ ﻛﻤـﺘﺮ" ﻫﻴـﭽﻮﻗـﺖ" ﺑﻬـﺶ ﻓـﻜــر ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻡ
گذشــت...
كم كم تنهایٓــم گذاشت...
گفتم بی تو نمیتــوانم و گفت:كار نشد ندارد هستند كسانی كه جایم را پُــر كنــنـد...
زمان زیــادی گذشتـه است و افراد زیـادی آمـدند و چند صباحی بودنـد و رفتنـد ...
اما همچنان اوست تنهـا فرد محـبوب زندگیـٓم...
نمیدانم كجـاست كه بیاید و ببینـد كه كار نشُـد داشت و نشُد كه نشُد كه نشُد ...
عادت عجیـبیست دیدن عكس هایت...
بغض كردنم...
ریختن اشك هایم...
خیس شدن عكست...
و شكستنم...
این ها فقط ذره ای از قبال نبودنی بود كه به آسـانی انتخـابش كردی...
به خیال آنكـه فراموش میشوی...
كجایی كه ببینی نشُد كه نشُد كه نشُد...


بخوان غزلم را....

جمعه 2 بهمن 1394

قسم به خوبی حالم...شبی که می آیی..
قسم به شعر و ترانه....شب و هم آوایی

قسم به تلخی دوری...به واژه برگرد
به زجر و صبر و تحمل...به این شکیبایی

به سیل خاطره ها و عبور حسرتها
به وسعت دل تنگ و به عمق تنهایی

قسم به لحظه نابی که فاصله طی شد
به شور و شوق من و تو....در اوج شیدایی

قسم به بکری آغوشمان...به ایجازش
به بوسه های مداوم...سکوت رویایی

که زنده ام به هوایت...فقط همین و همین
که بی تو ذوق ندارم به هیچ دنیایی

بیا و با دل تنگم کمی مدارا کن
بخوان...بخوان غزلم را...بگو که می آیی.


شده یک روز دلت تنگ شود؟

جمعه 2 بهمن 1394

شده با قرمزِ احساسِ دلت رنگ شوی؟
شده از فکر کسی داغ کنی،غرق شوی؟
غرق دنیای کسی قلب شوی و به تپیدن افتی؟
شده از دوری او درد کنی،بشکنی و تنگ شوی؟
شده در لحظه دیدار کسی،از تَپشت خسته شوی؟
ناگهان ایست کنی با نفسش شارژ شوی؟
شده احساس کنی از نفس گرم کسی مست شدی؟
مستِ آغوش کسی گریه کنی،اشک شوی؟
شده سوگند دهی ثانیه را پیش خداوند بزرگ؛
” می شود ثانیه جان، قد بکشی، کند شوی؟ ”
شده گیینس شوی ثبت کنی ثانیه را؟
روز،از دست کسی نور بگیری وشبش ماه شوی؟
عشق من قصه چرا؟ راست بگو؛
شده از حس دلم، لحظه ای آگاه شوی؟


سلام ای عشق

چهارشنبه 30 دی 1394

❄️

سلام ای عشق دیروزی، منم آن رفته از یادی
 که روزی چشمهایم را، به دنیایی نمیدادی
 سلام ای رفته از دستی، که میدانم نمی آیی
 و میدانم برای من، امیدی رفته بر بادی
 به خاطر داریَم آیا؟ !به خاطر دارمت آری!
 سلام ای باور پاکی، که از چشمم نیفتادى
 اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی
 رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی!
 سکوتم را نکن باور، خودت هم خوب میدانی
 که در اشعار من چیزی، شبیهِ داد و فریادی




آهنگ ریسک،ناصر صدر

چهارشنبه 30 دی 1394


لعنت به تو

سه شنبه 29 دی 1394

هدایای تو هم دشمنم شده اندبی وجودشان شاید میتوانستم بی تو سر کنم....


دروغ بزرگ زندگیم...

سه شنبه 29 دی 1394

نه باکلمات، نه باسکوت با هیچکدام  نمیتوانم غم ا از دست دادنت  را توصیف کنم،نمیخواهم از تو هیچ خاطره ای حتی در ذهنم باقی بماند اما.....

منم به شیوه ی خودم دعایت میکنم...


ای وای من،ای وای من....

دوشنبه 28 دی 1394

وای اگر امشب نیایی پیش من ... ای وای من ...
وای اگر کل جهانت را نریزی پای من ...

وای اگر معشوقه ی محبوب دیگر گردی و ...
وای اگر خالی شود جای تو در دنیای من

وای اگر آوای شور انگیز یار دیگری
مرهم جان تو گردد جای نجواهای من

وای اگر امشب بگویی خسته ای از شعر من
وای اگر رخ برکشی از دیده ام ... رویای من ...

آن زمان سیلی فرو می ریزد از چشمان من
غرقه خواهی شد در این طوفان ... در این دریای من ...

 می شوم دیوانه ای مجنون تر از فرهاد و قیس
نوحه می خوانم در این تاریکی شب های من

می زنم خنجر به جان و تیشه بر دنیای خویش
می درم این خرقه ی تنهایی ام ... زیبای من ...

باید امشب عقد چشمانم شود چشمان تو
محرم لب های من گردی تو با فتوای من ...


ای روزگار....

یکشنبه 27 دی 1394

ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﻧﮕﺬﺍﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ...

ﺩﻝِ ﺷﻮﺧﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ ....!

ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ... ﺳﺎﺯﺕ ﻫﻢ ﮐﻪ ﮐﻮﮎِ ﮐﻮﮎ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﺪﻣﻬﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﻧﻤﯽﺭوند....

ﻣﺤﺾِ ﺭﺿﺎﯼِ ﻫﺮﮐﻪ ...!

ﻧﻮﺍﺯﺷﻢ ﮐﻦ ...! ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖِ ﺗﻮ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺑﻐﺾ ﭼﯿﺪﻥ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ،ﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖِ ﻣﻦ ﺟﺰ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥِ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﻢ ﭘﺸﺖِ ﺧﺮﻭﺍﺭﻫﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ...

ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺖِ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪﻫﯿﻢ ..

ﺣﺎﻻ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼِ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯼِ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖﺑﯿﺎ ﻭ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺗﯿﺰ ﮐﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲِ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﻫﺎﯾﺖ ... با من کمی بساز روزگار.،،،!


معین،همدم

سه شنبه 22 دی 1394

امشب داشتم یکی، یکی به آهنگ های توی آلبومم گوش میدادم که یکدفعه آهنگ همدم معین پخش شد و منو برد توی رویا..یاد روزی که روی مبل لم داده بودو من توی آشپزخونه مشغول بودم و صدا زد بیا تو بغلم میخوام این آهنگ منو تو باشه و همیشه تو خاطرمون بمونه..آون روز غرق در آهنگ بودم و فکر میکردم هیچوقت تغییری تو رابطه ی ما بوجود نمیاد..

حتی تو فکرم هم نمیگنجید روزی برسه بهم بگه برو من میخوام بعد این عاشق عشقم بشم.....

واقعا در انتخاب نفرین مرددم که چه دعایی بکنم تا مثل من بسوزه...

خدا ازت نگذره...خدا ازت نگذره


دنیا تا کی.....

دوشنبه 21 دی 1394

اینجا به مرز بی تفاوتی ها رسیده ام دلم را دیگر هیچ چیز نمی لرزاند!!

در من دلهره... در من ترس... در من احساس مرده است!!

این روزها بی خیال خیالم شده ام

منتظرم دنیا تمام شود!!


لعنت به تو... لعنت به عشق....

شنبه 19 دی 1394

نوع مطلب :زمزمه های دلتنگی، 

نمیدانم به کدامین گناه محکوم شدم به عاشق شدن که این عشق جز سوختن برایم چیزی نداشت...

آرزو میکنم روزگار بیاورد هر آنچه را که تو به من دادی و روزی سوختنت را به چشم ببینم آنروز است که به آرامش خواهم رسید...

روزی که تو نیز چون من شوی...



تو بیا همسرم باش

جمعه 18 دی 1394

باورم کن ٬ باورم کن ٬ آنچه هستم
بسکه نا باوری دیدم تو خودم هر بار شکستم ٫ 
باورم کن ٬ خیلی خسته ام از غم ‌ناباوریها ٬ 
تو کمک کن تا نباشم آیه در بدریها
باورم کن که تو سینه غم دارم به 
حجم فریاد ٬ 
اخه این غم کمی نیست که٬ 
صداقت رفته بر باد٬  
زیر این گنبد وحشی 
توی این دل نگرونی ٬ 
تو اگه بخوای میتونی٬ 
تو بیا همسفرم باش


و اینجایی کنارم

شنبه 9 آبان 1394

گهگداری به خیالم

که تو اینجایی کنارم

خیره میشم به نگاهت

تا بفهمی بیقرارم

تا بفهمی که چه ساده واسه تو میشه دلم تنگ

تا بدونی که یه بغضی میزنه گلمو هی چنگ

نه که  فک کنی یه روزی از اون حسم به تو کم شه

غیر ممکنه عزیزم عشق تو فراموشم شه

غیرممکنه که از یاد ببرم خاطرها هاتو

یا فراموش کنه چشمام طرح زیبای چشماتو

شاید فک کنی که عادت کردم قلبم یا بریده

یا شاید فک کنی عشقم به ته خطش رسیده

شاید فک کنی حالا جای خالیت شده عادی

اما تو نه نمیدونی سخته واسم تا چه حدی

♫♫♫

♫♫♫

این احساسی که من دارم فقط دوست داشتنه محضه

دل عاشق به یادت هست توی هرجا و هر لحظه

این احساسی که من دارم از احساس تو لبریزه

که این روزای عمر من برام شبای پاییزه

این احساسی که من دارم غرور عشق دیروز

که بعد رفتنت بازم  برام  انگاری مرموز

این احساسی که من دارم اگرچه خیلی غمگینه

ولی وقتی تو رویامی به قلبم خیلی میشینه

♫♫♫

♫♫♫

شاید فک کنی که عادت کرده قلبم یا بریده

یا شاید فک کنی عشقم به ته خطش رسیده

شاید فک کنی حالا جای خالیت شده عادی
 
اما تو نه نمیدونی سخته واسم تا چه حدی

مجیدیحیی,,,,, عادت


نگاه تو...

چهارشنبه 29 مهر 1394

من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بود
بردند سر دار و .....تو انگار نه انگار !

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار

دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست
روی دلم آوار و....توانگار نه انگار

دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ...
یک گوشه ی دیوار و....توانگار نه انگار

جان می کنم و محو تماشایی و هر روز...
این حادثه تکرار و....تو انگار نه انگار

با عشق تو میمانم و میمیرم اگر چه...
من می شوم آزار و....تو انگار نه انگار!!


عشق من....

چهارشنبه 29 مهر 1394

عشقت در قلبم است ، تو مال منی و باور نداری که تنها امیدم به تو است


تمام زندگی ام هستی و خبر نداری که بی تو میمیرم…


باور نداری که در قلبم جز تو و عشقت کسی جایی ندارد ، کسی از حالم خبر ندارد


نمیدانی که با وجودت به من نفس میدهی 
نمیدانی که با نفسهایت به من جان میدهی


و ای همیشه ماندگارم ، ای عزیزتر از جانم 
با تو همیشه در اوج آسمانم ، با تو آرام ، حالم خوب خوب، همیشه شادم…


خداوندا....

سه شنبه 28 مهر 1394

خداوندا
آرامم کن 
همان گونه که دریا را پس از هر طوفانی

راهنمایم باش 
که در این چرخ و فلک روزگار بدجور سرگیجه گرفته ام
ایمانم راقوی کن 
که تو را در تنهایی ام گم نکنم

خداوندا

من فراموش کارم 
اگر گاهی یا لحظه ای فراموشت کردم
تو هیچ وقت فراموشم نکن.

آمین


نا رفیق...

شنبه 14 شهریور 1394

بیاینو گوش کنید قصه ی من قصه ی درده
بیابن ببینید که
 یه نارفیق با من چی کرده
بیاین کمک کنید این صدای سرده یه مرده
بیاین مردایی که دوست دارید نفربن کنید هرچی نامرده
.
نفرینت می کنم با بوسه ی مرگ

نیرنگ زدی بر رفیقی که بوده یکرنگ
یه وقتایی تو از رومی یه وقتایی تو از زنگ
بهم ثابت شده دروغ نگو که هستی صد رنگ
.
دیگه پیشم نیا واسه من مردی
تو آبروی رفاقت رو بردی
چقدر سخته برام میخندی و میگی که بردی

.تو نزدیکترینم بودی و خونمو تو خوردی


نفرین به تو
نفرین به تو که نامهربونی

یه روز رفیق خوبم بودی و حالا شدی دشمن خونی
این سهم رفاقتم نبود ، بهت بگم با چه زبونی ؟
.
زخمی که به دلم زدی خوب نمیشه تا دنیا دنیاس 
صدامو می شنوی گریه ام از این صدا پیداس
دلم از وقتی که چشش زدی همش تو رویاس 
نگاه پاک من به دور دورا به عمق دریاس 
.
منو آتیش زدی با شعله حرفت
دلمو میشکنی با اون دل سنگت 
دیگه معلوم شده حقه و نیرنگت 
این آهنگ میشه شروعی از ننگت 
.
نفرینت می کنم این نبوده رسم رفاقت 
نمی کنم دیگه دلو ملامت
دیگه دلم به بی مهری تو میکنه عادت 
میگم من با شهامت 
وای به تو بکش خجالت 
.
نفرین به تو
نفرین به تو که نامهربونی 
نفرین به تو که دشمن جونی
نفرین به تو که هی می زنی زخم زبونی
نفرین به تو که نا رفیقی تو قصه های آسمونی
نفرین به تو
نفرین به تو که نا مهربونی
نفرین به تو که به باد دادی عمرو جوونی
نفرین به تو که دعای مرگمو می خونی
نفرین به تو که تو بد ترا بدتر مونی

 


نفرین به تو....

شنبه 14 شهریور 1394

دعا نه...

اینبار نفرینت میکنم....

و

چقدر خوب است که نیستی.....

باور کن دور از تو اندازه تمام نداشته هایم آرامم


هم نفس

شنبه 14 شهریور 1394

. گاهی نفسی هست ولی هم نفسی نیست

در هر نفست هم نفست هیچ کسی نیست

آنقدر غریبی که در این شهر درندشت

دنیای تو اندازه ی کنج قفسی نیست

باید که هوایی به سرت داشته باشی

در قلب زمستانی ات امّا هوسی نیست

تلخ است که راضی شده باشی به دغل ها

شیرین شده باشی و ببینی مگسی نیست

تنهایی ات آنقدر بزرگ است که پیشش

خوشبختی ات اندازه ی حجمِ عدسی نیست

کبریت بکش روی خودت شاعر بدبخت

فریاد بزن! داد بزن! دادرسی نیست

لعنت به تو که هر نفست مژده ی درد است

گاهی نفسی هست ولی هم نفسی نیست


تو.....

شنبه 14 شهریور 1394

"تو" که از کوچه ی غمگین دلم میگذری!
"تو" که از راز دلم با خبری!
"تو" چرا رسم وفایت گم شد؟!
برق چشمان سیاهت گم شد؟!
با " توأم " ای مهِ مهتابِ شبان...
با " تو " ای زلف پریشان جهان...
بی "تو" صد خاطره ام گریان است...
بی "تو" اشکم شاعر باران است...
بی "تو" دیگر نفسم بند آمد!
بی "تو" جوی "دل" من خشکیده ست
با "تو" از قصه عشقم گفتم و "تو" در اوج سکوت؛
با نگاهی پر تردید و خمود ؛
گفتی از: " عشق حذر کن " نفسم بند آمد !!





احمد شاملو

شنبه 23 خرداد 1394

« متنی جالب از احمد شاملو » 
من زندگی خودم را میکنم و برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم . چاقم,لاغرم, قد بلندم,کوتاه قدم, سفیدم,سبزه ام همه به خودم مربوط است مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است زندگی کن به شیوه خودت با قوانین خودت با باورها و ایمان قلبی خودت مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی هر جور که باشی حرفی برای گفتن دارند شاد باش و از زندگی لذت ببر چه انتظاری از مردم داری ؟؟؟ آنها حتی پشت سر خدا هم حرف می زنند!!!! : اگر خواستی چیزی را پنهان کنی لای یک کتاب بگذار! این ملت کتاب نمیخوانند...


یک خواب....

دوشنبه 7 اردیبهشت 1394

: ولی وسعت زیادی داشت
 خیلی راحت نفس میکشیدم
: د یشب خوابتو دیدم....
[: همه توصیفش همین بود
: وسط جاده یا کنار ساحل نبودی
: حرفی نمیزدیم
: مقصدی نداشتیم
[ فرار هم نکرده بودیم
 و میخندیدم
[ چیزی شبیه طلوع آفتاب
 هوا روشن نبود ولی تاریکی هم ندیدم
 با هم راه میرفتیم
 کمی اذیتت میکردم..دستتو میگرفتم و گاهی به عمد ول میکردم و دوباره نگاه میکردیم و میخندیدم
 تا وقتی خواب بودم همه چی خوب بود ولی بیدار که شدم غصه هما دنیارو خوردم ولی به خوابش هم اینهمه غصه خوردن می ارزید
 فقط گاهی به هم نگاه میکردیم
[ غیر ممکنه تا اخرعمرم بتونم جملات و توصیفهایی که برای تو بدون اراده میگم برای کسی دیگه حتی بازگو کنم
[: ولی به آخرش که میرسه فقط ذغال میمونه و چوبهایی که دارن میسوزن
: دیدی اولش چنان شعله میگیره که تا  چندمتر هم بالا میزنه
: خوب میسوزه و همه از سوختنش لذت میبرن
: عمرا نمیش
: همه از کنار آتیش کنار میرن
: عشق فقط یکبار همه وجودتو بیدار میکنه و درونتو به آتیش میکش
: تا حالا به آتیش هیزم دقت کردی؟
: کسی از فردا خبر نداره
 کمی فکر کن
 کسی فکر میکنه ذغالهایی که اینهمه از سرخی آتیش به سیاهی ذغال رسیدن چقدر سوختن تا تمام بشن
[: دیدی وقتی آب سرد میریزن چه خون سیاهی راه میافته
: دوست داشتن تو خونو دررگ زندگی مگ جاری میکنه
: دیدی آخر روشن کردن هر آتیشی چکار میکنن؟
[ فقط با تو حرف میزنم چون اعتماد دارم و دوم و مهمتر از همه مسایل من دوری
: دفعه دیگه که کنار آتیش بودی به ادمهای اطرافش بیشتر نگاه کنی همه حرفهای منو میفهمی و تداعی میکنه
 بی نهایت دوست دارم
: وقتی اطرافتو بهتر ببینی ممکنه زجر بیشتری بکشی و لی قدر خیلی چیزارو بیشتر میدونی
 همه ادمها میان روشنت میکنن به اتیشت میکشن و اخرش هم با یک اب سرد بی ریختت که کردن راه خودشونو پیش میگیرن و میرن و اینقدر به لذت اون گرمایی که گرفتن خوش هستن که چوبهای خیس و زشت  و سوخته بخاطرشون نمیاد
 دقت کردی؟
: همه آدمها به سوختن خیلی توجه میکنن ولی کسی از خاکستر شدن دلت خبر نداره
 روزگار همش سوختنو ساخت
از داخل خیلی داغونم
: ولی چوبها اینقدر میسوزن تا تمام بشن
[: حتما دیدی
: شکر که دوری و راحتی
: دیدی آب سرد روی اون چوبهای سوخته میریزن
: من کنار آتیش هم که می ایستم فکرم اینجوری مشغوله
 اخرش قشنگه
 ولی برای فردایی که ازش خبر ندارم تورو دیونه وار دوست دارم:  همه جوره تنها موندم
تو که نیستی الان من دارم با کی حرف میزنم


مادرم دلتنگتم...

سه شنبه 18 فروردین 1394

تقدیم به عزیزانی که  مادرشان در قید حیات نیستن .یادشان گرامی .روحشان شاد   ❤❤ تقدیم به مادر 
قلمم راست بایست!
واژه ها ...گوش به فرمان قلم!
همگی نظم بگیرید
مودب باشید!
صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر»
امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تک و تنها و غریبم!
تو کجایی مادر...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما مادر..
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست 
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
مادر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم کن مادر...!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...
گفته بودی: فرزندم! عاشق اشعار تو ام
ای به قربان تو فرزند..بیا دلتنگم
آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...
مادرم...مادر خوبم
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار...
تو که باشی مادر!
دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام
آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو....
محمد رضا نظری(لادون پرند)


سال نو مبارک

جمعه 29 اسفند 1393

می بینــی؟
زمـــستان هم رفتارش عاشقانه است،فقط ادعا میکند سرد و یخی است...
گوشت را بیار جلو"بین خودمان باشد،دلش گیر بهـــار است"  
انگاری زمستان هم عاشق بهار شد…
دیروز گردوخاک کرد،امروز بــــغض کرد و ترکید بغضش…
دلم نمی آید بهش بگویم وقتی به بهار میرسی که تمام شده ای
 از پروردگار مهربان میخواهم امسالتان به قلم تدبیرآن نقاش بى همتا چنان زیبا نقش بندد که طبیعت به تماشای شکوهش بایستد.
نوبهارتان پیشاپیش شاد باد


ای خدا.....

شنبه 2 اسفند 1393

ای خدایی که به من نزدیکی:
خبر از دلهره هایم داری ؟
خبر از لرزش آرام صدایم داری ؟
ای خدایی که پر از احساسی؛
چینی روح مرا بند بزن...
تو که در عرش بلند؛
تکیه بر تخت حکومت داری!!!
تو که دنیا همه از پشت نگاهت پیداست؛
تو که ذوق و هنرت را به سرم می باری
و مرا با همه ی رنجش جان می خواهی
چینی روح مرا بند بزن...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﻧﺠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ﺧﻮﺩ
ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ....

 ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ
ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮ ﺷﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ……

خداوندا. همیشه در من جاری باش!


بگذار هر کس هر طور دلش خواست قضاوتم کند...

یکشنبه 26 بهمن 1393

ﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ؛ ﺑﺪﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ
ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ !
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ؛ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎ، ﮐﺞ ﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ، ﺳﻮ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻫﺎ!
ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪﻡ،
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﻨﻨﺪ .
ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺻﺮﻑ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ؛
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﻮﺩﻡ،
ﺭﻓﻊ ﺳﻮﺀ ﺗﻔﺎﻫﻢ،
ﮐﻪ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻢ؛
ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ....
ﻣﻮﺿﻌﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺎﻥ .
ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ !
ﺗﺎﺯﮔﯽ ﻫﺎ، ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ !
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻻﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ؛ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻮﺭ ﻭ ﮐﺮ ...!
ﮐﻪ ﻧﻪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ،
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ...
ﺩﯾﮕﺮ، ...
ﻧﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ !
ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ...
.
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ
ﺩﯾﺮ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ .
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳﺕﺑﮕﻮﯾﺩ ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻨﺩ ...
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ...
ﻣﯿﺮﻭﻡ ﺩﺭ ﻻﮎ ﺧﻮﺩﻡ ،
ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ !

ﻣﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﻧﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ،
ﻧﻪ ﻗﻬﺮ ﻭﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ !!!
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻗﯿﺪ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ...
ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺷﺎﻥ، ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺷﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !!
" ﻓﺮﻭﻍ ﻓﺮخزاد



فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها